اسباب کشی به خانه جديد

 اگر بار گران بوديم ، رفتيم

اگر نامهربان بوديد ،‌ رفتيم.

برای ديدن ادامه نوشته‌هايم می‌توانيد به http://abrak2.blogspot.com  سربزنيد. خوشحال می‌شوم اگر آن جا هم به من سر بزنيد.

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤


دموکراسی و ايران (۳)

                          دموکراسی و توهم

 

دمکراسی دارای يک سری تعريف عمومی ست که تقريبا همه جهان (به غير از ديکتاتورها ) آن را قبول دارند.اما در مورد جزييات آن ، بحث فراوان است.اين جزييات را هر کس  به گونه‌ای تعريف کرده که با شرايط دوره و زمانه‌اش بيشتر جور در می‌آمده.

 گاهی دموکراسی که به غلط آن را  مردم سالاری ناميده‌اند خود سبب محدويت می‌شود.دموکراسی يعنی حکومت قانون، قانونی که اکثريت آن را پذيرفته باشند.قانون هم با محدويت همراه است ، البته محدوديتی که همگان در آن برابرند.به طور مثال در فرانسه پوشيدن هرگونه لباسی که سبب نمايش مذهبی شود ، در مکان‌های عمومی غدغن است. يعنی يک يهودی نمی‌تواند ، پوشش خاص خود را داشته باشد.يک زن مسلمان نمی‌تواند ، روسری سر کند و... همه در برابر اين قانون برابرند . حال اگر اکثريت کشور فرانسه خواهان تغيير اين قانون باشند ، اين قانون تغيير می‌کند.اين خصوصيت جمهوری سکولار فرانسه است.

اما ما در ايران شرايط خاصی داريم .مردم ما هنوز به اديان متفاوت ، به يک چشم نمی‌نگرند.هنوز که هنوز است مردم ما بين برادران اهل تسن و خودشان تفاوت قايل می‌شوند.نشنيده‌ايد که کسی از شما در مورد دوستتان بپرسد که طرف مسلمان است يا سنی.هنوز که هنوز است اگر فردی مسيحی يا يهودی به خانه يکی از ما بيايد ، کل خانه‌مان غسل می‌دهيم و.....

حالا حساب کنيد در اين شرايط يکی از دوستان روشنفکر ، از يکی کانديدای رياست جمهوری بپرسد که آيا او بعد از رسيدن به قدرت ، آيا به همجنس‌گرايان آزادی خواهد داد يا خير.به نظر شما خنده دار نيست؟هنوز در ينگه دنيا هم ، به همجنس‌گرايان به چشم شهروندی عادی نگاه نمی‌شود.آن وقت ما انتظار داريم که در کشور ما اين امر محقق شود.به جای اين که آزادی بيان بخواهيم ، به جای آن که مطبوعات آزاد بخواهيم تا حرف اکثريت مردم را از آن بيان کنيم ، سراغ  چيزهايی می‌رويم که ما را از جديت می‌اندازند.

يکی ديگر از لازمه‌های دموکراسی ، واقع بينی است. واقع‌بين باشيم.و به جای اين که فقط خودمان واطرافيانمان را ببينيم ، سعی کنيم همه مردم را ،همه‌ی اين جماعت درد کشيده را ببينیم.

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤


دموکراسی و ايران(۲)

  دموکراسی و چلو کباب

 

چلو کباب يکی از غذاهايی است که هرکسی را سروجد می‌آورد.بی‌شک.وبرای ما که جز‌ء شهروندان درجه‌ی زياد هستيم ،‌خوردن يک وعده چلو کباب ،حتا می‌تواند سبب شود که اسممان را نيز فراموش کنيم.چه برسد به يک رای ناقابل.(شما می‌توانيد به جای چلو‌کباب يک غذای ديگر بگذاريد: مثلا پيتزا)

نان شب و گرسنگی يکی از پيش‌شرط‌های بزرگ دموکراسی است.شما چه‌طور از يک آدم گرسنه می‌توانيد توقع انديشيدن داشته باشيد؟وقتی آدمی گرسنه باشد ،‌ و نداند که تا ساعتی ديگر زنده است يا نه ، چه‌طور می‌تواند به آينده‌ی خودش و کشورش بيانديشد؟ اصلا شکم گرسنه آينده را می‌فهمد؟ حالا اين آدم با پول بسيار کمی ، که می‌تواند قاتق يک شب نان خشکش باشد ، می‌آيد و شناسنامه‌اش را می‌فروشد.او رای خودش را می‌فروشدو اين برای او سهل است ؛ چرا که اگر پايش بيافتد خودش را هم می‌فروشد.آن وقت ، نامزد مورد نظر به هدف خود می‌رسد . آيا می‌شود اسم اين را دموکراسی گذاشت؟

يکی از مشکلات کشور ما اين است که بسياری از حاکمان ما ، يا طعم گرسنگی را نچشيده‌اند يا فراموش کرده‌اند که « وقتی فقر از يک در می‌آيد ، ايمان از در ديگر می‌رود.» برای بعضی «غم نان» آن‌قدر کم اهميت است که نمی‌توانند در يابند که زندگی کردن با درآمد يک کارگر چه طعمی دارد.

دموکراسی يک پيش نياز دارد به نام «نان».فراموش نکنيم.

 

* گفت‌و‌گوی مرا با گلی امامی را  در اين‌جا و گفت‌وگو با امير جلال الدين اعلم را اين‌جا بخوانيد.

 

 

 

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤


دموکراسی و ايران

                                                        

                                                                                                 

صحبت از دموکراسی که می‌شود ياد هابز و جان لاک و جان استوارت ميل می‌افتيم. بعضی ها هم ياد مارکس وانگلس می‌افتند يا ياد هابر ماس ، تری ايگلتون ، آلبر کامو و جورج اورول .   ممکن است افرادديگری هم به ياد ما بيايند. اما تا چه اندازه‌ای ياد انديشمندی ايرانی می‌افتيم.انديشمندی که حرفی نو داشته باشد و شرح دهنده‌ی افکار ديگران نباشد.کسی که با توجه به شرايط ،زمان و فرهنگ ايران توليد کننده نظريه باشد .  

افراد زيادی در جهان بوه‌اند که شرح دهنده‌ی افکار ديگران بود‌ه‌اند ، اما دست کم اين افراد   در اين شرح ،کمی هم از خودشان مايه گذاشته‌اند . شرح آن‌ها بر هرمنوتيک ( تاويل) استوار بوده است و حتا با انتقاد . آن‌ها سعی کرده‌اند خود را در آرای ديگران ببينند نه فاوست‌وار برده‌اش شوند . شيفته نشده‌اند. نه کسی را به تمامی پذيرفته‌اند نه اين‌که کسی را به تمامی رد کرده‌اند. شرحی که ژيل دولوز بر نيچه نوشته يا نگاهی که لوسين گلدمن به  لوکاچ و به طبع به مارکس داشته ، تکرار نيست ، بازآفرينی است.                                             

اين نکته‌ای بديهی است که هيچ انسانی نمی‌تواند خودبسنده باشد و به ناچار از نوشته‌های  ديگران برای شرح افکار خودش بهره می‌برد. اما اين کار در ايران به آن‌جا ختم شده که ما بيش از آن‌که انديشمند داشته باشيم ، مترجم داريم.( منظورم کسی نيست که ترجمه می‌کند ، منظورم کسی است که افکار ديگران را بی‌هيچ کم و کاستی بر می‌گرداند.) البته هر فرهنگی به مترجم احتياج دارد؛ کسی که انديشه‌های دشوار را برای ما واگشايی کند .اما به خلاقيت و نوآوری هم نياز داريم.در اين شکی نيست.

می‌خواهم اگر خدا بخواهد درکی را که از دموکراسی دارم ،‌ بنويسم. به طور قطع حرف‌هايم اشتراکاتی  خواهد داشت با چيزهايی که قبلا خوانده‌ام.اما نکاتی را  که با نظر‌های بزرگان منافات دارد ، نا نوشته نخواهم گذاشت.

ما در ايران زندگی می‌کنيم و فرهنگ ما با انگليس ، فرانسه ،آلمان و حتا کشور های همسايه‌مان  متفاوت است .ايران شرايط خودش را دارد و نمی‌توان آن‌را با هيچ جای دنيا مقايسه کرد. الگوی غربيان برای ما جالب است اما تا اندازه‌ی زيادی کاربردی نيستند.الگوی کشورهای همسايه هم همين‌طور است.گرچه اين بزرگترين مشکل ماست که در جايی زندگی می‌کنيم که هيچ کشوری در همسايگی ما ، حتا يک دموکراسی نيم‌بند هم ندارد. ما بايد کانت و هگل بخوانيم و بعد فراموش‌شان  کنيم . آن‌وقت با توجه به واقعيت‌ها بيانديشيم.

بيشتر احزابی که از غربی‌ها تاثير پذيرفته‌اند ،به هيچ‌گونه موفقيتی نرسيد‌ه‌اند ، چرا که درک دستی از ايران نداشته‌اندو افکارشان را بدون توجه به واقعيت‌های ايران بيان کرده‌اند.( به طبع تمام آرای مربوط به دموکراسی را بايد در غرب جستجو کرد.اگر هم چيزی با اين مفهوم در ديگر نقاط وجود داشته باشد کسی آن را تئوريزه نکرده است)اين يک واقغيت است که  مردم ما مسلمان هستند و مذهب در زندگيشان ريشه دارد. هر گونه انديشه‌ای در ايران بايد به اسلام توجه داشته باشد. هنوز بسياری از مردم در پايان هفته ، رفتن به اما‌مزاده را به هرچيز ديگری ترجيح می‌دهند. دخترانی را ديده‌ام که با لباسی به امام‌زاده‌ها می‌آيند که به هيچ‌وجه اسلامی نمی‌نمايد ، اما همين که به آن‌جا می‌رسند ، چادر به سر می‌کنند ،‌ شمعی روشن می‌کنند و زير لب ورد می‌خوانند.اين حس مبهمی در ماست که ما را به مذهب وصل می‌کند. ما در اعماق وجودمان مسلمانيم ، خواه بعضی از مواقع ، خيلی‌ها به انکار بر می‌آيند. به چرايی اين‌که چرا اين‌چنينم کاری ندارم.اما بايد پذيرفت که بی شناخت از جامعه نمی‌توان کاری برای آن انجام داد.

هيچ تفکری جدا از مردم نتيجه نمی‌دهد. بسياری از کمونيست‌های ما،  از دست دادن با  يک کارگر طفره می‌دهند. آزاديخواهان ما حتا نمی‌توانند در خانواده خودشان دموکراسی بر قرار کنند و حرف آخر پدرسالاری در خانه است .ليبرال‌های ما فقط در حرف به آزاد انديشی اعتقاد دارند. در بحث‌ها جوش می‌آوريم و هميشه فکر می‌کنيم که حرف درست حرف ماست.مگر ديکتاتورها به غير از اين چه می‌کنند؟فقط فرقمان اين است که آن‌ها قدرت دارند و می‌توانند حرفهايشان را به کرسی بنشانند. آن‌وقت انتظار داريم همه چيز خوب باشد.

 

دعا کنيد بتوانم اين بحث را ادامه دهم.ونظرتان را با من در ميان بگذاريد.

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤


قدم زدن در كوچه انتقام

                                                                                                                      

 
مسعود كيميايى چه فيلم بسازد چه فيلم نسازد همواره خبرساز است، كارگردانى كه در پايان دهه چهل با فيلم قيصر، سينماى موج نوى ايران را بنا نهاد.«قيصر» به راستى برگ تازه اى در سينماى ايران بود و كارگردانى را به ما معرفى كرد كه اگر چه كارش با فراز و نشيب هايى همراه بود، اما همواره حضورى جدى در سينما داشت. گاهى با فيلمى مثل «گوزن ها» مورد تحسين همه قرار گرفت و گاهى به زعم منتقدان، تجربه ناموفقى مثل «بلوچ» را از سر گذراند. او تنها كارگردانى بود كه در زمان انقلاب ۵۷ وقتى تمام سينماها در آتش خشم انقلابى ها مى سوخت، مورد عزت و احترام بسيار قرار گرفت و با سينماهايى كه «سفر سنگ» را به نمايش گذاشته بودند، با احترام فراوان روبه رو شد. اما نكته جالب اين است كه اولين فيلم كيميايى در سال هاى بعد از انقلاب كه «خط قرمز» نام داشت توقيف شد و هرگز به نمايش درنيامد.

مسعود كيميايى در سال ۱۳۲۰ در تهران به دنيا آمد. زمانى كه ۲۵ سال داشت در فيلم «خداحافظ تهران» دستيار ساموئل خاچيكيان شد. او در آن سال ها علاقه زيادى به موسيقى داشت و همان طور كه خاچيكيان در يكى از مصاحبه هايش گفته بود، در جلسات كوتاه استراحت براى همه گيتار مى زد. شايد هم به علت علاقه وافرش به موسيقى با گيتى پاشايى آهنگساز و فائقه آتشين خواننده ازدواج كرد.

بعد از «خداحافظ تهران» در كار «قهرمانان» حضور يافت. اما اولين فيلمش را زمانى ساخت كه فقط ۲۷ سال داشت. «بيگانه بيا» قصه آدم هايى بود كه هيچ ارتباطى با آدم هاى ملموس اطراف ما ندارند. تجربه اول كيميايى درست مثل تجربه اول مهرجويى چندان موفق نبود. خود او هم اين فيلم را يك تجربه مى داند و كمتر مايل است در موردش حرف بزند. اما شاهكار كيميايى، يك سال بعد شكل گرفت. «قيصر» كه يك فيلم اجتماعى بى سابقه در سينماى ايران بود، هم تماشاگران بسيارى را به سينماها كشاند و هم منتقدان را بر سر شوق آورد.

كيميايى و همكارانش با موفقيت «قيصر» مسير فيلمسازى شان را پيدا كردند. وقتى به عنوان بندى اين فيلم و يكى دو فيلم بعدى كيميايى نگاه مى كنيم، سرگيجه مى گيريم. موسيقى فيلم را اسفنديار منفردزاده ساخته، عكاسش امير نادرى بوده، عباس كيارستمى عنوان بندى اش را طراحى كرده، فيلمبردارش مازيار پرتو بود و بهروز وثوقى و جمشيد مشايخى در آن بازى كرده اند. فكر مى كنم نيازى به توضيح نباشد كه هركدام از اين آدم ها در سال هاى بعد تبديل به چه وزنه هايى در سينما شدند.

«قيصر» قصه رفاقت است و غيرت. از خواهر او هتك حرمت مى شود و خودكشى مى كند. اين حادثه زمانى اتفاق مى افتد كه قيصر نزد خانواده اش نيست. وقتى برمى گردد با موقعيت عجيبى روبه رو مى شود، خواهرش مورد هتك حرمت قرار گرفته و خودكشى كرده و برادرش «فرمان» كه مى خواسته انتقام بگيرد، كشته شده و او انتقام مى گيرد و هرچند در آخر فيلم در كنار ايستگاه راه آهن مى ميرد، اما بقيه قهرمان هاى كيميايى سوار بر قطار زمان مى شوند تا در بقيه فيلم هايش نقش جوانمردهايى را داشته باشند كه همواره در حال انتقام گرفتن هستند.

كيميايى بعد از اين فيلم سراغ «رضاموتورى» رفت. اگرچه اين فيلم نتوانست توقع عده اى از منتقدان را كه بعد از ديدن «قيصر» سر شوق آمده بودند، برآورده كند اما تماشاگرانش را روى صندلى هايشان نگاه داشت. البته نبايد اين نكته را فراموش كنيم كه عده اى از منتقدان از جمله پرويز دوايى، همچنان به اين فيلم دلبسته بودند. كيميايى در اين فيلم هم به خوبى توانسته بود تماشاگر را با خودش توى مسير قصه اى بكشاند كه خودش ترسيم كرده بود. در تيم سازنده اين فيلم، مى توانيم علاوه بر كسانى كه قبلاً در «قيصر» نام برديم نام شهيار قنبرى را به عنوان ترانه سرا و فرهاد را به عنوان خواننده ببينيم.

سكانس پايانى اين فيلم را نيز مى توان جزء سكانس هاى به يادماندنى سينماى ايران دانست. بهروز وثوقى در حالى كه پل مى بندد، از پا در مى آيد. خيلى ها اين مرگ قهرمان را به فراروايت مرگ جهان پهلوان تختى نسبت دادند. اما چه مرگ قهرمان «رضا موتورى» به مرگ تختى ارتباط داشته باشد چه نداشته باشد، تبديل به يكى از سكانس هاى به يادماندنى سينماى ايران شد.

«داش آكل» چهارمين فيلم كيميايى است. وقتى فيلم اكران شد، بسيارى از خوانندگان جدى صادق هدايت به مخالفت با آن برخاستند و عنوان كردند كه فيلم كيميايى، به قصه هدايت وفادار نبوده است. در مورد اينكه فيلم چقدر به قصه نزديك است هر كس خود بايد فيلم را ببيند و قضاوت كند. اما در همان سال ها هم بحث اقتباس پيش آمد و عنوان شد كه كيميايى قرائت خودش را از قصه هدايت، ساخته است. «داش آكل» كيميايى نمى توانست به تمامى شبيه «داش آكل» هدايت باشد، چرا كه آنها از دو مديوم مختلف قصه را روايت مى كنند. در قصه هدايت، روايت يك عشق ناگفتنى بيان مى شود. در حالى كه پلان اول فيلم هدايت، قصه جوانمردى داش آكل است و تنهايى اش، يك جور تنهايى اى كه بيشتر قهرمان ها دچار آنند. اين فيلم اولين كارى است كه نعمت حقيقى به عنوان فيلمبردار در كنار كيميايى ايستاده است.

مسعود كيميايى در سال ۵۱ سراغ «بلوچ» رفت. منتقدان اين كار را جزء كارهاى چندان موفق او حساب نمى كنند. كار بعدى كيميايى، كارى جدى تر است. «خاك» هم به نوعى وابسته به سنت ادبى است. كيميايى اين بار سراغ يكى از قصه هاى محمود دولت آبادى رفت و اقتباسى از آن را به دست داد. اين فيلم به اندازه فيلم هاى كيميايى با استقبال تماشاگران روبه رو نشد اما منتقدها آن را ستودند. در اين فيلم بود كه فرامرز قريبيان براى اولين بار به طور جدى به تماشاگران ايرانى معرفى شد. شايد يكى از خصوصيات جالب كيميايى اين باشد كه بازيگران زيادى، اولين حضور حرفه اى را در فيلم هاى او تجربه كرده اند. حتى برخى از بازيگرها كه در حال فراموش شدن نيز بوده اند، با فيلم هاى كيميايى دوباره مطرح شده اند.

حال بايد ببينيم اين اتفاق در مورد بيژن امكانيان، بازيگر «سربازهاى جمعه» چگونه مى افتد. «خاك» هم يك نماى بسيار مشهور دارد، نمايى كه تمام بدن بهروز وثوقى به جز سرش در خاك است. نمايى كه هرگز فراموشش نمى كنيم. اما منتقدها ايراداتى هم به اين فيلم داشته اند، از جمله حضور «زن خارجى» فيلم كه قدرى اغراق شده به نمايش درآمده است. كيميايى با فيلم «گوزن ها» دوباره به محيط شهرى برگشت. اين فيلم را، هنوز بهترين اثر كيميايى مى دانند و بسيارى آن را جزء ده فيلم برتر تمام عمرشان معرفى مى كنند. هر چند بهروز وثوقى در اين فيلم به مانند «رضا موتورى» در هنگام مرگ پل نمى بندد، اما مرگش بيشتر تماشاگران سينما را با چشمانى قرمز از سينما خارج كرد: يك چريك به نام قدرت (با بازى فرامرز قريبيان) پس از سرقت از بانك، نزد يكى از دوستان دوران كودكى اش مى رود. سيد معتاد شده و كارش اين است كه برنامه هاى تماشاخانه اى در لاله زار را اعلام كند.

فاطى زن او هم در تماشاخانه به عنوان بازيگر حضور دارد. قدرت، زندگى سيد را متحول مى كند. پليس كه در جست وجوى قدرت است، خانه آنها را محاصره مى كند. آنها مقاومت مى كنند، اما در پايان هر دو جانشان را از دست مى دهند. «گوزن ها» يكى از فيلم هاى خوب كيميايى است كه در سال هاى بعد از انقلاب، الگوى ساخت بسيارى از فيلم ها شد. اما هيچ كدام از اين فيلم ها نتوانست به موفقيت «گوزن ها» برسد. بعد از موفقيت «خاك» و «داش آكل»، مسعود كيميايى سراغ يك كار اقتباسى ديگر مى رود. او «غزل» را با برداشتى آزاد از قصه «مزاحم» نوشته خورخه لوئيس بورخس مى سازد. «غزل» فيلم كم سروصدايى بود و هرگز به موفقيت فيلم هاى كيميايى نرسيد، كارى بود متفاوت با بقيه كارهاى كيميايى.

«سفر سنگ» نهمين كار بلند كيميايى است. البته او دو فيلم كوتاه «پسر شرقى» (۱۳۵۴) و «اسب» (۱۳۵۵) را هم در كارنامه اش دارد. «سفر سنگ» كه در سال ۱۳۵۶ ساخته شد، درست مقارن با رويدادهاى انقلاب ۵۷ روى پرده سينما رفت: ارباب روستا، مالك تنها آسياب آبادى است و حق اهالى آبادى را ضايع مى كند. او حتى اجازه نمى دهد آسياب جديدى ساخته شود و مرد سنگ تراشى را كه مى خواهد آسياب جديدى بسازد، زخمى مى كند و... خانه ارباب تار و مار مى شود. اين فيلم را مى توان نوعى پيشگويى كيميايى دانست. «سفر سنگ» در آن سال ها، تعداد زيادى از تماشاگران را به سينما كشاند.

مسعود كيميايى بعد از انقلاب به مدت كوتاهى مسئول بخش فيلم تلويزيون شد، اما ادامه نداد و اولين فيلمش را در سال ۶۲ با عنوان «خط قرمز» ساخت، فيلمى كه هرگز اجازه عمومى نيافت. بعد از آن كيميايى به مدت سه سال فيلم نساخت و حضور مجددش با فيلم «تيغ و ابريشم» بود. اين فيلم به مسئله اعتياد مى پردازد. «سرب» فيلم بعدى اوست و بعد از آن كيميايى «دندان مار» (۱۳۶۸) را ساخت. بسيارى از منتقدان اين فيلم را بهترين اثر كيميايى در سال هاى بعد از انقلاب مى دانند. او در سال هاى بعد «گروهبان» (۱۳۶۹)، «ردپاى گرگ» (۱۳۷۱)، «تجارت» (۱۳۷۳)، «ضيافت» (۱۳۷۴)، «سلطان» (۱۳۷۵)، «مرسدس » (۱۳۷۶)، «فرياد» (۱۳۷۷) و «اعتراض» (۱۳۷۸) را ساخت. او طى اين سال ها رابطه چندان خوبى با منتقد ها نداشت و هر چند برخى از فيلم هايش با استقبال تماشاگران روبه رو شد اما ديگر كمتر توانست به اندازه سال هاى پيش از انقلاب، مردم را به سينما ها بكشاند.

بعد از «اعتراض» كيميايى چند سالى فيلم نساخت. او در تدارك يكى دو فيلم در خارج از كشور بود كه هيچ كدام تحقق نيافت و سرانجام با «سربازهاى جمعه» حضورى دوباره يافت. «سربازهاى جمعه» قصه چهار سرباز است كه در مرخصى روز جمعه، با حوادث مختلفى روبه رو مى شوند. مادر يكى از سرباز ها فوت كرده اما نكته مهم ترو اصلى معتاد شدن خواهر يكى از سرباز هاست. خواهر سرگذشت چگونه معتاد شدنش را مى گويد و چهار سرباز جهت گرفتن انتقام، خود را به دست ماجرا مى سپارند. ديگر مهم نيست آنها موفق به انتقام مى شوند يا نه. مهم اين است كه قهرمان هاى كيميايى هنوز همان جوان هاى تنها و سرگردانند. آنها هنوز دنبال جوانمردى و حقيقتى هستند كه كيميايى سال هاست در فيلم هايش به دنبال آن است. اگر خواهر «قيصر» مورد هتك حرمت قرار مى گيرد، اين بار نيز يك خواهر را به مواد مخدر دچار مى كنند. كيميايى در اين فيلم، شعر، رفاقت، عشق، اعتياد، انتقام، مرگ و... را كنار هم مى گذارد. پسر شاملو، شعر هاى پدرش را دكلمه مى كند و «پولاد كيميايى» هم تداعى كننده جوانى پدر است.

اين بار هم كار كيميايى پرسروصداست و موافقان و مخالفان بسيارى دارد و كيميايى هم احتمالاً طرح هاى جديدترى را براى ساختن در سر مى پروراند. بايد منتظر آينده بود.

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤


ديوانه ها و زندگی شهری

 

 

این عکس خودم است کنار دریا
فقط يك ديوانه ممكن است زندگى در شهرى بزرگ و مدرن را انتخاب كند! در همه جاى دنيا شعار شهرهاى بزرگ اين است: بی‌خيال ساعت های پرترافيک شويد.
 البته اين شعارى است كه مردم کمتر  به آن توجه مى كنند . هر جا را كه نگاه كنيد فقط مردم و ماشين ها به چشم مى خورند. تاكسى هايى كه مى روند و مى آيند و ظرف چند ثانيه پر مى شوند و انگار فرآيند كنسروسازى آدم ها به پايان نمى رسد. خيابان ها خيلى شلوغ است. جاى تكان خوردن نيست . صف اتوبوس در هم پيچ مى خورد و مدت ها طول مى كشد تا اتوبوس به ايستگاه بعدى برسد. چرا كه ترافيك در خيابانها تقريباً به سكون رسيده است. حتى وقتى كه بالاخره از راه مى رسد آنقدر پر است كه نمى تواند مسافر بيشترى سوار كند. كوچكترين حادثه غيرقابل پيش بينى مى تواند پيامدهاى باور نكردنى به دنبال داشته باشد. قطع برق براى چند دقيقه، بارش سنگين و ناگهانى برف و يا يك حفارى كوچك در خيابان ها مى تواند به مردم نشان دهد كه اوضاع چقدر خراب است. ولى عجيب اين است كه مردم تسليم اين شرايط نشده اند ، بل‌كه در واقع آن را انتخاب كرده و به بقيه شرايط ترجيح داده اند.
شهرهاى مدرن بزرگ تر از آن هستند كه به راحتى قابل كنترل باشند و قوانين خاص زندگى را به ساكنان خود تحميل مى كنند. اينها مجبورند شرايطى كاملاً مصنوعى را در زندگى خود بپذيرند. در واقع به مرور زمان ارتباطشان را با زمين و طبيعت واقعى از دست مى دهند. آن قدر به سيستم تهويه مطبوعات عادت مى كنند كه به ندرست تغيير فصل را احساس مى كنند. چند شاخه گل در پارك ملى (اگر وقت سر زدن به آنجا را داشته باشند!) ممكن است به آنها يادآورى كند كه بهار شده است و چند برگ زرد كه زيرپايشان روى آسفالت خيابان خش خش كنان خرد مى شود، به آنها مى گويد كه پاييز آمده. در واقع آنچه كه درطبيعت اتفاق مى افتد برايشان كاملاً بى اهميت است. همه چيزهاى كوچك و ساده زندگى، مثل آفتاب و هواى تازه از ياد رفته اند. ساختمانهاى بلند روى خورشيد را مى پوشانند و دود ماشين هاهوا را آلوده مى كند. حتى مرز بين شب و روز از بين رفته است. سيل ماشين ها درهمه ساعت ها روان است و سر و صداى آنها هرگز قطع نمى شود. خنده دار اينجاست كه همه زندگى در اين شهرها را يك نوع «امتياز» به شمار مى آورند و تقاضاى سكوت در آنها آن قدر زياد است كه غالباً براى افراد معمولى امكان خريد خانه شخصى وجود ندارد. اجاره خانه هاى غير قابل تصور براى ساختمانهاى كوچكى پرداخت مى شود كه در شهرهاى كوچكتر و روستاها حتى براى نگهدارى پرنده ها هم انتخاب نمى شوند. در كنار مسأله سرپناه، خرج زندگى هم در اين شهرها سنگين است و هر چيزى خيلى گران تر از شهرهاى ديگر به فروش مى رسد.

افرادى را مى بينيد كه در حالت عادى خيلى آرام و شوخ طبع اند ولى وقتى درترافيک مى مانند، نمى شود آنها را شناخت. همه عصبانيتغورت داده‌ی خود را وقتی که رانندگىمی‌کنند ، نشان می‌دهند: قسم مى خورند، فرياد مى زنند، بد و بيراه مى گويند و مثل لج مى كنند.
آيا تمدن ما را به سمت کودکيمان پيش نمی‌برد؟

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤


ايستادن روی زمين شحم زده

 

                                                                                                  

۱- می‌دانم خيلی احمقانه است که بنويسم : وقت نداشتم وب‌لاگم را به روز کنم.اما می‌نويسم.مگر کارهای احمقانه‌ای که در طول روز می‌کنيم ، کم هستند.

۲- يک خاطره می‌نويسم از جشنواره تاتر فجر.کمی بيات است البته، ببخشيد : « آتيلا پسيانی پيش از اجرای يکی از نمايش‌ها ، جلوی در ايستاده بود و از مردم بليت می‌گرفت ، آن‌هم نه با مهربانی . بسياری را به ديدن نمايش راه نداد.شغل جديد را به او تبريک می‌گويم و اميدوارم ، دست کم استعداد اين يکی داشته باشد.»البته سوتی‌های جناب پسيانی بی‌پايان بود.او وسط يک نمايش، به گمان اين‌که نمايش تمام شده ، بلند شد و کف زد.بعد هم به روی مبارکش نياورد.

۳-اين هم يادداشت من است روی کتاب همنام نوشته جامپا ليری ترجمه امير مهدی حقيقت.فردا يعنی پنج‌شنبه ۲۰ اسفند هم  به همين مناسبت ،جشن کوچکی درنشر چشمه برگذار می‌شود.از ساعت ۲ تا ۵. 

۴-گفت و گوی من  با ليلی گلستان را هم اين‌جا ببنيد.

۵-سلام مرا به نويسنده‌ی بهار برسانيد.دستش درد نکند ، الان مليون‌هاست که هر سال کتابش را تجديد چاپ می‌کند.

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳


اجرای نمايش با نور

 

نور يكي از ابزاري است كه كارگردان مي‌تواند با آن شكل اجرايش را از نمايش شكل ببندد. او مي‌تواند با استفاده خلاقه از نور، قرائت خود را از نمايشنامه، ارايه كند و اين نكته، كاركرد اجرايي نخواهد يافت، مگر اين كه، كارگردان با گروهش از جمله نورپرداز هماهنگ باشد.
”روياي بسته شده به اسبي كه از پا نمي‌افتد”، با تاريكي مطلق شروع مي‌شود. كسي از اعماق تاريكي و درست شبيه افكت، نريشن مي‌گويد. كمي بعد سه چراغ در انتهاي صحنه روشن مي‌شود. سه نفر آن جايند كه قرار است چيزهايي بگويند. اما نه صدايشان درست مي‌آيد و نه ديده مي‌شوند. از زندگي، خدا، بهشت و شيطان حرف مي‌زنند. از چيزهايي كه قطعاً شناخت اندكي از آن دارند. كارگردان اين عدم شناخت را با فقدان نور روي صحنه اجرا مي‌كند. صداها در هم مي‌پيچد. انگار مهم نيست چيزي بشنويم. صداي موسيقي در گفت‌وگوها مي‌پيچد و همه چيز مبهم‌تر مي‌شود و بعد كمي آرامش با صحنه گفت‌وگو بين كريستف كلمب و كسي كه انگار يك كشيش است. همه چيز كمي از تاريكي به در مي‌آيد و صورت دو نفر كمي روشن‌تر مي‌شود، اما نه آن قدر كه بتوانيم به صورت كامل ببينيمشان. آنها با هم حرف مي‌زنند، اما حرف زدنشان نهايت و اهداف دروني‌شان را روشن نمي‌كند. ياد جمله‌اي از يونسكو مي‌افتم:«حرف زدن وسيله تفاهم نيست، وسيله سوءتفاهم است» به همين دليل كارگردان ترجيح مي‌دهد كه ما باز هم صورت هيچ‌ كدام از شخصيت‌ها را نبينيم. حرف زدن فقط سايه‌اي از وجودشان را نشان مي‌دهد، براي همين ما هم فقط سايه‌اي از آن را مي‌بينيم.
در بيشتر لحظه‌هاي نمايش، ما اين دنياي سايه‌ها را مي‌بينيم. كريستف كلمب، مي‌خواهد بشناسد، كشف كند، اما با مانع مواجه مي‌شود. او در جستجوي بهشت است و خدا، اما باز هم به زمين مي‌رسد. او از بين درياهايي كه گذشته، تنهايي‌اش را به دوش كشيده و اين تنهايي او را به سمت خودش پيش برده است. به همين دليل است كه سفر او به دنبال بهشت، در حقيقت به هبوط ديگر مي‌انجامد. او درست مثل آدم، يك بار ديگر بهشت را گم مي‌كند. او حتي به شناختي كامل از خود نمي‌رسد.براي همين است كه فقط يكي دو بار صورت او را به طور كامل مي‌بينيم. كريستف كلمب را فقط يكبار به طور كامل مي‌بينيم. او روي ارتفاعي ايستاده از بالا به همه چيز نگاه مي‌كند. اين بار او را كامل مي‌بينيم، چرا كه با خودش حرف مي‌زند و وقتي با خودش حرف مي‌زند، چيزي را پنهان نمي‌كند. به همين دليل است كه مي‌توانيم صورتش را ببينم. اما اين موقعيت هم چندان نمي‌پايد. همه جا دوباره تاريك مي‌شود و مكعبي كه مي‌تواند صورت قمرمان را مشخص كند، تنها او را مبهم‌تر مي‌كند، دوباره به شك مي‌افتيم.
”روياي بسته شده به اسبي كه از پا نمي‌افتد” با استفاده از تم‌ زندگي كريستف كلمب، دو مرحله عمده را نشانه گرفته‌ است. اين كار در مرحله اوليه به مساله ”شناخت شناسي”مي‌پردازد و در مساله دوم به رنج و درد آدمي بعد از هبوط. بي‌گمان نام كريستف‌ كلمب هم هر دوي اين مساله‌ها را به ذهن ما مي‌آورد. او در سفر و دريا بوده است و دنبال شناختن دنياي ديگر گونه، به همين علت است كه استفاده از اين كاراكتر، به مثابه يك نماد مي‌تواندكاركرد شناخت شناسانه آن را به نمايش بگذارد. او به دريا مي‌رود تا دنياهاي ناشناخته را كشف كند، او به دريا مي‌رود تا به گنج‌هاي تازه دست پيدا كند. خودش در جستجوي انسان‌هاي تازه است، اما محكوم است كه دنبال خدايان نو مي‌گردد. اسپانيا از او گنج مي‌خواهد و او در زندگي و دنيا بدون چراغ به دنبال انسان مي‌گردد. اما دست خالي برمي‌گردد. او در زمين، حتي آن سوي آب‌ها هم چيزي نمي‌يابد. دومين چيزي كه زندگي كريستف كلمب به عنوان يك مساله مطرح مي‌كند، دنياي آدم‌هاست كه بعد از هبوط به درد و رنجي ابدي گرفتار شده‌اند. كلمب به عنوان يك نماد از انسان سرگشته، به دنبال اين بهشت گمشده است. اگر از اين زاويه به”روياي بسته شده به اسبي كه از پا نمي‌افتد” نگاه كنيم، آن را طومار رنج‌هايي مي‌بينيم كه آدمي با آن دست به گريبان است. يكي از رنج‌ها، عدم شناختي است كه او از دنياي پيرامون دارد. او در تاريكي اطرافش، دست به هرسويي دراز مي‌كند و به دنبال يك شعله نور مي‌گردد، خواه اين دست دراز كردن او همچون كلمب باشد كه به آن سوي اقيانوس‌ها سفر كرد، خواه همچون كسي كه فقط در اتاقش، به جستجوي خود است، چرا كه جستجوي دنيا، در حقيقت همان جستجوي خويشتن است.
كارگردان تا اين جاي كار درست آمده است. حتي سايه‌اي كه با”پروجكشن” روي پيش زمينه مي‌اندازد و در دو برداشت متفاوت دست‌هاي كلمب و كشيش را نشان مي‌دهد هم كاركرد درستي دارد. اما دو مانيتوري كه در دو گوشه صحنه قرار داده، چندان كاركردي در نمايش نمي‌يابند. آروند دشت‌آراي، كه اين قدر دقيق و با خست از امكانات صحنه، مثل نور استفاده مي‌كند، به نظر مي‌رسد در اين مورد كمي با عجله عمل كرده است. هر چند كه او از صدا، موسيقي و افكت‌ زيادي استفاده كرده است و گاهي اين صداها، گفت‌وگوها را در حاشيه گذاشته است، اما اين ابهام لطمه‌اي به نمايش نمي‌زند. چرا كه عدم صدا و نور، به اجراي عدم شناخت حقيقت در نمايش نظر دارد و اين چيزي است كه عوامل به دنبال آن هستند

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳


آيا می‌شود اسم اين‌ها را شوخی گذاشت؟

 

 

سال‌هاست در مورد مليتمان «جوک» تعريف می‌کنيم.سال‌هاست به زبان ولهجه‌ی همديگر می‌خنديم.سال‌هاست روستايی بودن يا شهری بودن‌مان می‌تواند توانايی‌مان را زير سوال ببرد.سال‌هاست ارزشمان با داشته‌های بانکی‌مان سنجيده می‌شود.سال‌هاست.....

شمالی‌ها چشم ديدن جنويی‌ها را ندارند.هر دو شهر نزديک هم، دشمنان بالقوه هم هستند.تبريزی‌ها و اردبيلی‌ها ، حال همديگر را ندارند.اهالی رشت ، بچه‌های انزلی تحمل نمی‌کنند و بر عکس.....اصفهانی‌ها خسيس‌اند.يزدی‌ها همين‌طور.مازنی‌ها ،آذری‌ها ،گيلانی‌ها،تهرانی‌هاو...هرکدام محکوم به داشتن يک يا چند خصوصيت منفی هستند.واقعآ بايد ببخشيد....اما تا به حال از خودتان پرسيده‌ايد که ميرزا کوچک « بی‌بخار»  چه‌طور در جنگل‌های گيلان ايستاده مرد؟يا ستارخان و باقر خان و حيدر عمواوقلی‌ها «که ظاهرا بايد خنگ باشند» چه‌طور توانسته‌اند پشت حکومت‌های وقت را بلرزانند؟خسر گلسرخی،بيژن جزنی،سيدجمال‌الدين اسدآبادی،ملا رضا خيابانی،حميد اشرف و...مگر کجايی بوده‌اند؟يکی از همين شهرهايی که يا بی‌بخار است يا خنگ يا خسيس يا.......

بيايد اين شوخی‌های ويران‌ساز را تمام کنيم.اين‌ها شوخی نيستند،هويت ما را زير سوال می‌برند.تقرقه‌اندازند.همدلی را از ما می‌گيرند.می‌گوييند انگليسی‌ها اين شوخی‌ها را شروع کرده‌اند تا مردم نتوانند در کنار هم باشند.کاری ندارم که «کار ،کار انگليسی‌هاست » يا نه.اين شوخی‌ها ما را از هم دور می‌کند.بيايد دوباره دوستی را تمرين کنيم و با چند کلمه همديگر را نيازاريم. 

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳


لطيفه هاى بى مزه

  
نویسنده : سجاد زند ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳